تبلیغات
شکنجه گران ساواک

امروز:

پرویز ثابتی، بهائیت و سرکوب.(قسمت چهارم)

نویسنده :ابراهیم ذوالفقاری به نقل از وبلاگ عبور تاریخ

شهادت آیت الله سعیدی(ره) در زیر شکنجه های ساواک، که در منطقِ پرویز ثابتی از آن به عنوان «بازجوئی تخصصی» تعبیر می شد، موجب گردید تا سراسیمگی مشهودی در اداره کل سوم به چشم آید. این آشفتگی و سردرگمی، در اسنادی که از آن دوران به جای مانده، بخوبی آشکار می باشد.

اولین عکس العمل در برابر این جنایت هولناک، تنظیم گزارشی در ساعت 0045 دقیقه بامداد روز 21 خرداد 1349 – ساعتی بعد از حادثه - بود که در آن نوشته شد:

« ... در بدن متوفی هیچگونه آثار ضرب و جرح مشاهده نشد و معلوم گردید که نامبرده در حدود ساعت 2100 روز 20/3/49 با استفاده از خاموشی برق منطقه، به وسیله فرونمودن دستمال به حلق خود، خودکشی نموده...1»

این گزارش در حالی بود که همانگونه که در قسمت هشتم این نوشته، مسطور شد، در گزارشی که در فردایِ این جنایتِ آشکار تنظیم گردید، ضمن اعلام چگونگیِ شهادت آیت الله سعیدی در زندان قزل قلعه، به نقل از گزارش پزشکی قانونی، نوشته شد: « مرگ او بر اثر خونریزی لوزالمعده بوده... است.2»

ولی این آشفتگیِ پرویز ثابتی و عوامل او، در نامه ای که برای پزشکی قانونی نوشته شد، به شکل زیر ادامه یافت:

« ریاست محترم ادارۀ پزشکی قانونی

خواهشمند است مقرر فرمائید جسد فردی را که در پادگان نظامی، مبادرت به خودکشی نموده، تا انجام تشریفات قانونی در سردخانه آن پزشکی نگهداری نمایند.

افسر نگهبان پادگان شماره 4 . ستوان 1 کیهان»



اولین رسوائی ساواک در این جریان، علی رغم آنکه با پزشکی قانونی هماهنگی های لازم صورت گرفته بود، تا مبادا از آثار شکنجه بر پیکرِ مجروح او حرفی به میان آید، در متن گزارش پزشکی قانونی خودنمائی کرد:

« ... آثار ضری و جرح خارجی، خفه شدگی و شکستگی استخوان ندارد. اتویسبی = پوست سر باز شده، آثاری نداشت، جمجمه، مغز، مخچه و پرده های آن بررسی شد... در لوزالمعده حالت احتقان و خونریزی در سطح آن (هموراژیک) دیده می شود...3»

برای کسانی که مختصر آشنائی با ساختمان داخلی بدن دارند، به خوبی روشن است که چنین حالتی، تنها می تواند بر اثر ضربات شدید وارده بر شکم و پشت و دیگر نقاط حساس بدن، به وجود آید.

و این در حالی است که در نامه ای که در همین تاریخ از ساواک به شهربانی ارسال گردید، نوشته شد:

«... سیدمحمدرضا سعیدی... در بازداشتگاه قزل قلعه به علت سکته قلبی فوت نموده است...4»

و باز در گزارش دیگری که دارای همین تاریخ است، نوشتند:

«... علت مرگ غیرارتشی محمدرضا سعیدی خراسانی، شوک ناشی از ضربه به شبکه عصبی خورشیدی می باشد...5»

این گزارش، نیازمند هیچ شاهدی نیست، زیرا در آن، با صراحت بر ضربه به شبکه عصبی خورشیدی اشاره شده است.

شهادت آیت الله سعیدی(ره) نه تنها حوزه های علمیه و روحانیون، که بسیاری از کسانی را که زمان را برای مبارزه با رژیم پهلوی مناسب نمی دانستند، به واکنش واداشت. توجیه خودکشی آیت الله سعیدی، آن هم با فروبردن دستمال و یا حوله در حلق خود، بیشتر از آنچه مورد پذیرش علماء و روحانیون و مردم متدین ایران واقع شود، موجب مضحکه ی کسانی بود که این واقعه ی جنایتکارانه را با این استدلال سخیف به توجیه نشسته بودند.

پرویز ثابتی که مقام امنیتی ساواک را عهده دار بود و فکر می کرد با طراحیِ شهادت آیت الله سعیدی، یکی از مصصم ترین مخالفان رژیم شاهنشاهی پهلویو دشمن سرسخت صهیونیست ها و تشکیلات بهائیت را از پیش رو برداشته است، با موجی از مخالفت هایی روبرو شد که از درونِ آن، تکثیرِ روزافزونِ فریاد شهید سعیدی به گوش می رسید. از این رو بود که تصمیم گرفت تا نه تنها پیکر او را غریبانه تشییع و به خاک بسپارند، که برپائی هرنوع مراسم ترحیم و بزرگداشتی به یادبود او نیز ممنوع اعلام گردد:

« به قرار اطلاع عده ای قصد دارند به مناسبت شب هفت سیدمحمدرضا سعیدی خراسانی وسیلۀ چند دستگاه اتوبوس به قم عزیمت نمایند. با همکاری شهربانی و ژاندارمری محل، پیش بینی های لازم معمول، ضمناً فقط اقوام و بستگان وی می توانند در مراسم مزبور شرکت نمایند. نتیجه اعلام گردد.

پرویز ثابتی »



نوشته شده در : پنجشنبه 2 آذر 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی، بهائیت و سرکوب (قسمت سوم)


 (به نقل از وبلاگ عبور از تاریخ)

در حالی که نیروهای امنیتی و عوامل پرویز ثابتی، در شهرهای مشهد و تهران در جستجوی آیت الله سعیدی بودند، پس از گذشت 20 روز از دستور او، معلوم شد که ایشان برای زیارتِ اعتابِ مقدسه و دیدارِ محبوب خود به کشور عراق رفته است.

این سفر، که به زعم مأمورین ساواک غیرقانونی بود؛ ولی در ظاهر، متعرّض آن نشدند، قریبِ دوماه و اندی طول کشید و در روز سی و یکم خردادماه سال 1346 پایان پذیرفت و آیت الله سعیدی با روحیه ای مضاعف، برای ادامه ی راهِ مبارزه به سنگرِ مسجد موسی بن جعفر(ع) بازگشت.

در این موقع، که مصادف با ایام محرم الحرام بود، شیخی بر فراز منبر مسجد موسی بن جعفر(ع) ظاهر شد که هاشمی رفسنجانی نام داشت.


حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی نیز که خود از فدائیان امام خمینی(ره) بود، با همان سبک و سیاق، به سخنرانی پرداخت:

«در کشور و جامعه ما، روز به روز بر مراکز فساد افزوده می شود. محیط ما مملو از بی عصمتی و بی دینی شده است... استعمارگران علناً ذخایر این کشور را می برند. نفت ما را می برند؛ ولی مردم فقیر این مملکت با نان خالی هم قادر نیستند شکم فرزندانشان را سیر کنند. در بین ما، نوکران انگلیس فراوان هستند که توجهی به حفظ منافع مملکت و ملت ندارند...1 به ناحق، قوانین و مسائلی که با دین ما مغایرت دارد، به اجبار در دین ما رسوخ داده اند و بیگانگان طوری اطراف اجتماع ما را گرفته اند که به دولت ما و به اقتصاد ما و به دین ما اجازه نمی دهند به کارهای جاری خود برسند... ما اگر بگوئیم که خارجیان نباید در امور مملکت ما دخالت نمایند، فوری مورد غضب واقع می شویم و دست به کار حبس و تبعید و شکنجه می شوند2

حضور حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در مسجد و سخنرانی نکردن آیت الله سعیدی، اینگونه تعبیر شد که ایشان پس از بازگشتِ از عراق، در حال سازماندهی تشکلی است که اعضای آن، افرادی هستند که دارای فعالیت سیاسی به نفع روحانیون افراطی! می باشند و سابقه ی زندانی شدن دارند.

این مسئله به میزانی حساسیت برانگیز شد، که عوامل ساواک در باره ی آن گزارش مفصلی نوشتند و نام « حزب خمینیسم » را بر آن نهادند.

همانگونه که آقای هاشمی رفسنجانی پیش بینی کرده بود، در روز ششم آبان ماه هر چه مردم منتظر شدند، ایشان به مسجد نیامد و آیت الله سعیدی با مختصر صحبتی، مجلس را به پایان رساند و برای جلسات بعدی نیز باز خود به منبر رفت و با زبر نقطه ی حساسیت پرویز ثابتی را نشانه گرفت:

· به هر نحوی که به اسرائیل کمک شود، حرام است. معامله کردن با یهودی، کمک به اسرائیل است؛ هرچند دولت ایران، خودش به اسرائیل کمک می کند و ادعای مسلمانی هم دارد.3

· برای مسلمانان، شناسائی خدا دلیل لازم ندارد... این روزها، اکثراً بهائیان برای وجود خدا دلیل و برهان می خواهند. آقایان! بدانید که اعمال و هدف کثیف اینگونه اشخاص، فقط و فقط ایجاد دودستگی و جدائی در بین مسلمین می باشد و آن هم از ضعف ما است که اینگونه افراد بی دین، می خواهند اسلام را بازیچۀ خود قرار دهند.4

در این زمان، پرویز ثابتی که کعبه ی آمالش مورد حمله قرار گرفته بود، دوباره با عصبانیت دست به قلم شد و به ساوک تهران دستور داد:

« با توجه به سوابق محمدرضا سعیدی و اینکه اخیراً فعالیت های مشارالیه به نحو قابل ملاحظه ای تشدید یافته، با استفاده از تمام امکانات و دادنِ آموزش و هدایت منابع، سعی و کوشش بیشتری نسبت به تعیین نحوه فعالیت نامبرده و سایر همکارانِ او و همچنین جمع آوری مدارک مستدل علیه آنان، معمول و نتیجه را مستمراً اعلام دارند. پرویز ثابتی»

خوب است یک بار دیگر، این دستور مورد مطالعه قرار گیرد و به عبارت « جمع آوری مدارک مستدل علیه آنان » دقتِ نظر بیشتری شود تا نقش او در جریانِ فتنه انگیزی و پرونده سازی هایی که در طول دوران خدمت خویش، در جایگاهِ مقام امنیتی رژیم پهلوی داشت، روشن تر شود.

ادامه دارد...


1 . همان . ص 112 . سند شماره 420/ 20 و 11/4/1346

2 . همان . ص 114 . سند شماره 475/20 و 18/4/1346

3 . همان . ص 118 . سند شماره 8319/ 20 ه 3 7/5/1346

4 . همان . ص 122 . سند شماره 661/20 و 22/5/46


نوشته شده در : پنجشنبه 19 مرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی؛ «مقام امنیتی» از زبان ارتشبد حسین فردوست

پرویز ثابتی؛ «مقام امنیتی» از زبان ارتشبد حسین فردوست

چهره دیگری از ساواك كه نیاز به معرفی بیشتر دارد پرویز ثابتی است، فردی كه از سال 1350 به عنوان «مقام امنیتی» معروف‌ترین چهره ساواك شد.

تفاوت ثابتی با خوانساری در این است كه از بدو جوانی در ساواك بوده و در این سازمان ترقی كرد و به عنوان «مقام امنیتی» به شهرت و معروفیت دست یافت.

زمانی كه قائم مقام ساواك شدم، ثابتی یك جوان كمتر از سی سال بود و شغل او ریاست بخش مربوط به احزاب پنهانی بود. او را ندیدم تا زمانی كه مقدم را به جای مصطفی امجدی مدیر كل سوم كردم. ناصر مقدم مأموریت داشت كه آثار سوء دوران امجدی را در اداره كل سوم رفع كند و به این سازمان نظم و تحرك ببخشد. قرار بر این بود كه او بدون توجه به بند و بست‌ها و سفارش‌ها جوانان با استعداد را تشویق كند و بالا بكشد و به آنها میدان جولان بدهد تا اداره كل سوم آن چیزی شود كه باید باشد. روزی مقدم گفت: «تعدادی پرسنل در اداره كل سوم شناسایی كرده‌ام كه بسیار لایق هستند. اگر هر چند وقت یك بار یكی از آنها را حاضر كنید ولو برای صحبت‌های متفرقه، موجبات تشویق آنها فراهم می‌آید زیرا خیلی علاقه دارند شما را ببینند!» اسامی را به خاطر دارم. اول ثابتی را گفت، سپس عطار‌پور و بعد فرنژاد. به مقدم گفتم: هر موقع خواستند مرا ببینند مختارند. به منشی من اطلاع دهند و بلافاصله فرد متقاضی احضار خواهد شد! این چند نفر بین خود نوبت گذارده بودند به طوری كه حدوداً هر دو هفته یك بار یكی از آنها را می‌دیدم. پس از چند جلسه، برداشت من از ثابتی این بود كه بسیار مقام پرست و متظاهر است. دارای هوش خوب و نه بیشتر است ولی قوه بیان خیلی خوبی دارد. در مجموع كارمند خوبی به شمار می‌رفت، ولی به علت آن قدرت بیان و تظاهر، خود را بیش از آن چیزی كه بود نشان می‌داد. این رفتار قطعاً در من اثری نداشت ولی در دیگران مانند مقدم و نصیری مسلماً بی‌اثر نبود. دروغ و راست را مخلوط می كرد تا میزان فعالیت و موفقیت خود را دو  سه برابر واقع جلوه دهد. آرام و مسلط بر اعصاب خود بود. ساختمان فكری‌اش طوری بود كه همیشه به او خوش می‌گذشت. از خود انتقاد نمی ‌كرد و راضی و خیلی راضی از خود بود. حال آن كه عطار‌پور و جوان در كار خود جدی‌تر و علاقمند‌‌تر بودند و متظاهر هم نبودند. بدون تظاهر، مشخص بود كه قدرت فكری آن دو بیش از ثابتی است و ضمناً می‌توانند كاملاً مورد اعتماد واقع شوند، حال آن كه ثابتی به هیچ‌وجه نمی‌توانست اعتماد مرا جلب كند و به نظر من او برای كار اطلاعاتی ساخته نشده بود و بیشتر به درد كار سیاسی می‌خورد. هیچ‌وقت میل نداشتم مرئوس مستقیمی مانند ثابتی داشته باشم ولی عطار پور را با طیب خاطر می‌پذیرفتم. فرنژاد[1] را خوب به خاطر نمی‌آورم.

به هر حال، پس از مدتی، مقدم با تأیید شورای عالی ساواك و تصویب من به این افراد ترقی داد و ثابتی رئیس اداره یكم اداره كل سوم شد. من كه جاه‌طلبی ثابتی را می‌دیدم، خواستم كه او را در كار سیاسی مشغول كنم و لذا از هویدا خواستم كه یك پست وزارت به ثابتی بدهد. او مطابق طبع هویدا هم بود. زمانی كه مسئله را به ثابتی گفتم از خوشحالی باور نمی‌كرد. هویدا ثابتی را خواست و وزارت را به او پیشنهاد كرد و او اجازه فكر كردن در باره نوع وزارتخانه خواست. در همین احوال منوچهر آزمون (كارمند ساواك) معاون نخست وزیر و رئیس سازمان اوقاف شد. این مسئله به ثاتبی برخورد و از وزارت منصرف گردید. او بعداً به من گفت : «وقتی آزمون كه در ساواك چندین رده از من پایین‌تر بود، معاون نخست‌وزیر شود، دیگر وزارت چه افتخاری دارد؟!» من گفتم: پس صبر كن تا نخست‌وزیر شوری! این حرف در او اثر كرد و باورش شد و تا زمان انقلاب این مسئله در ذهنش بود.

ثابتی با این خصوصیات توانست قاپ نصیری را بدزدد و همه كاره ساواك شود و از فروردین 1350 به جای مقدم مدیر كل سوم گردد. او در مسئله حزب توده و تیمور بختیار گُل كرد. نصیری مورد بختیار را به ثابتی واگذار كرده بود و او تعدادی افسر بازنشسته و فراری توده‌ای و غیر توده‌ای را اطراف بختیار جمع كرد و كلك او را كند. سپس طرح اجرای یك سری مصاحبه‌های تلویزیونی با عنوان «مقام امنیتی» را داد و نصیری و محمدرضا برای خودنمایی پذیرفتند، كه در واقع نمایش خود ثابتی بود. در این نمایش‌های تلویزیونی او بسیار خوب و محكم صحبت می‌كرد و همه را تحت تأثیر قرار داد؛ به دلیل بیان عالی و عدم تردید در سخنانش. دعوت‌ها از او در خانه رجال شروع شد و ثابتی در چندین میهمانی از من خواهش كرد كه شركت كنم كه شركت نمودم. در این میهمانی‌ها خانم‌های زیبا چندین هزار تومان هزینه آرایش خود می‌كردند تا مورد پسند «مقام امنیتی» واقع شوند و دو ر او را می‌‌گرفتند و خود را معرفی می‌كردند و كارت و آدرس می‌دادند. من چند بار به چند خانم كه میل داشتم صحبت كنم نزدیك شدم و هر چه گفتم «من فردوست هستم» بی‌فایده بود! همه «مقام امنیتی» را می‌خواستند و فردوست و امثال فردوست برایشان مهم نبود! این عنوان «مقام امنیتی» تا انقلاب روی ثابتی ماند و همه جا به پذیرایی از او افتخار می‌كردند.

ثابتی به عنوان مدیر كل سوم ساواك هر پانزده روز یك بار در جلسات شورای هماهنگی رده دو در «دفتر ویژه اطلاعات» شركت می‌كرد و به علت همین خصائل، فرد شماره یك شورا شده بود. هر چه می‌خواست قالب می‌كرد و همه اعضای شورا تحت تأثیر او بودند. شاید دو سوم مدت جلسه را او به تنهایی صحبت ‌می‌كرد و چون اتاق جلسه پهلوی اتاق كار من بود صدایش را به خوبی می‌شنیدم. پس از خاتمه جلسه می‌ماند و اجاز ملاقات با من را می‌خواست كه ملاقات می‌كردم. در آن زمان از ساواك به بازرسی منتقل شده بودم و لذا ثابتی اخباری از وضع ساواك، به طور غیر رسمی به من می‌داد. از جمله می‌‌گفت كه نصیری از طریق راننده من رفت و آمدهایم را زیر كنترل دارد. این سیستم محمدرضا بود و برایم طبیعی بود. در این ملاقات‌ها او طبق معمول راست و دروغ را مخلوط می‌‌كرد و من چیزی از فعالیت‌هایش ‌نفهمیدم. می‌خواست وانمود كند كه كارهای زیادی انجام می‌دهد و اكثراً از شبكه‌های موهوم صحبت می‌كرد و مدعی می‌شد كه رد اصلی شبكه پیدا شده و به زودی دستگیر خواهند شد و این شبكه‌ها هیچ‌ وقت كشف نمی‌شد! موارد به حدی مخلوط بود و من هم به حدی غیر جدی نسبت به حرفهای او كه حتی یك مورد را هم بخاطر ندارم.

در زمان انقلاب، بخصوص در زمان نخست‌وزیری ازهاری و بختیار، ثابتی بدون اطلاع قبلی حداقل هفته‌ای دو بار به دفتر می‌آمد و بیشتر اخبار تظاهرات را می‌داد كه قبلاً به اطلاع دفتر رسیده بود. احساس كردم كه از این ملاقات‌های بیش از حد و بدون موضوع منظوری دارد. ثابتی بیش از حد از مأموریت و ریاست من در تمام پست‌هایم تعریف می‌كرد و مدعی بود كه پس از رفتن من ساواك بی‌نظم و انضباط شد و از نظر فساد و سوء استفاده به سطح زمان تیمور بختیار سقوط كرد. می‌گفت كه همه در ساواك و ارتش و غیره شما را دوست دارند و قبول دارند. احساس كردم كه ثابتی تصور می‌كند كه چون وضع قاراش میش ‌شده، چه بهتر كه من بختیار را كنار بزنم و خود حكومت كنم تا ثابتی نخست‌وزیر شود! صریحاً نگفت ولی منظورش روشن بود. قرار گذاشته بودم كه شب‌ها به ثابتی تلفن كنم و آخرین اطلاعات را تا آن لحظه از او بگیرم. چنین می‌كردم. تا حدود ده روز قبل از انقلاب ثابتی برای خداحافظی به دیدنم آمد و گفت می‌خواهد به آمریكا برود و همتای آمریكایی او در سفارت برایش مسجل كرده كه در «سیا» شغلی به او واگذار خواهد شد. از این جهت راضی به نظر می‌رسید. قرار شد پس از رفتن او با همان شماره با عطار پور تماس بگیرم و آخرین وضعیت را بپرسم. بعد از رفتن او شب‌ها از كلوپ «ایران جوان» به عطارپور تلفن می‌كردم تا بالاخره چهار پنج روز قبل از انقلاب عطارپور نیز اطلاع داد كه فردا به خارج خواهد رفت. او گفت كه به اسرائیل می‌رود و سازمان امنیت اسرائیل از او برای كار دعوت كرده است. عطارپور بعد از خداحافظی تلفنی، فرد دیگری را معرفی كرد كه با همان شماره شب‌ها تلفن كنم. یكی دو بار دیگر از كلوپ «ایران جوان» تلفن كردم تا بالاخره به علت پیروزی انقلاب در 22 بهمن این رابطه نیز قطع شد.



[1] - پرویز فرنژاد معروف به «دكتر جوان» با تأسیس «كمیته مشترك ضد خرابكاری» مسئول عملیات ضد خرابكاری و معاون ساواك تهران شد.


نوشته شده در : پنجشنبه 5 مرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی، بهائیت و سرکوب(قسمت دوم)

نویسنده :ابراهیم ذوالفقاری(وبلاگ عبور از تاریخ)

آیت الله شهید سعیدی، پس از آنکه به مدت67 روز در زندان قزل قلعه و زندان ساواک بود، در تاریخ 10 مهر 1345 آزاد شد. در این موقع، پرویز ثابتی دستور داد تا «به محض مشاهده عمل خلاف و مشکوک» از ایشان، مراتب به اداره ی یکم عملیات – که او ریاست آن را برای قلع و قمع نیروهای مذهبی در اختیار گرفته بود –  اعلام نمایند.

 

لوگوی ساواک

این دستور موجب شد تا مزدوران ساواک، ضمنِ شرکت در مجالسِ سخنرانیِ هفتگیِ ایشان در مسجد حضرت موسی بن جعفر(ع) – در خیابان غیاثی تهران که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به نام آیت الله شهید سعیدی(ره) تغییر نام داد – هرگونه اظهارنظر وی را برای ساواک ثبت و ضبط کنند. این رویه بود که شهید سعیدی را در روز 27 آبان 1345 – 45 روز بعد از آزادی از زندان – به این عکس العمل واداشت:

«متأسفانه در مجلس ما یک شخص مریض و بدبختی وجود دارد که من هرچه می گویم، دو تا هم رویش می گذارد و فوری گزارش می کند و در نتیجه برای من دردسر فراهم می کند ...»1

 

به همین علت بود که در اداره ی یکم عملیات، گزارشی پیرامون این موضوع تهیه و با امضای ناصر مقدم – که در آن موقع مدیرکل اداره سوم بود – به شهربانی ارسال شد:  

« ... محمدرضا سعیدی خراسانی ... کماکان به همان رویۀ ناصواب گذشته و بلکه حادّتر ادامه داده و مرتباً در منابر خود، سخنان تحریک آمیز و اغواکننده بیان می نماید ... از تحریکات مضرّه این شخص جلوگیری و نتیجه را ... اعلام دارند ...2»

این دستور، موجب تشدیدِ آزار و اذیت روزانه ی شهید سعیدی شد؛ تا جائی که بر فراز منبر اعلام نمود:

«آن یک نفر هم که از مجلس ما گزارش تهیه می کند، توجه نماید که مطالب را درست گزارش دهد؛ چون هر روز مرا اذیت می کنند که چرا این طور گفتی و به چه دلیل فلان مطلب را مطرح نمودی.3»

سخنرانی های هفتگی مسجد حضرت موسی بن جعفر(ع)، دارای جمعیت قابل توجهی بود و سخنان صریح و تأثیرگذار شهید سعیدی نیز بر رونق آن می افزود. هیچ منبری نبود که در آن، حضرت امام خمینی(ره) به انواع و انحاء مختلف مورد تجلیل قرار نگیرد و صلواتِ دشمن شکنِ مردم، در موقع شنیدنِ نام امام، آتشی بر جانِ سردمداران حکومت و نیروهای امنیتی رژیم شاه بود. در همین منابر بود که ایشان با صراحت می گفت:

«واقعاً جان ما باید فدایِ این روحانی عالیمقام شود؛ زیرا که جانِ خود را فدایِ امام زمان خواهد کرد.»

   

در کنار این تبلیغ و ترویج، اشاره های صریح به حضور اعضای تشکیلات بهائیت در مصادر امور، یکی دیگر از نکات اساسی سخنرانی های ایشان بود:

·        18/9/45: امیدوارم خداوند به همگی ما سربازان دین توفیق عنایت فرماید تا بتوانیم به دین خدمت کنیم؛ تا عیسوی ها و کسروی ها و بهائی ها و غیره دین ما را آلت دست قرار ندهند.

·        25/9/45: بزرگان مملکت به اسم دین، کارهای ناشایستی انجام می دهند؛ فعالیت بهائیت روز به روز بیشتر می شود.    

·        11/10/45: آقایان! موقعیت حساس است؛ شیطان صفتان با کمونیست و سایرِ فِرَق کاری ندارند؛ فقط هدفشان اسلام می باشد.

·        14/10/45: ببینید در یک کشور اسلامی، چقدر مسلمانان را ناراحت می کنند؟ چقدر از خدا بیخبران به روحانیون ظلم می نمایند.

·        18/10/45: وظیفه ما می باشد که مردم را بیدار و هوشیار سازیم تا ظالمین و بهائی ها و یهودی ها و قماربازها و فاحشه ها بر آنها سوار نشوند.

·        21/11/45: در کشور ما که یک کشور اسلامی است، کسی گوشش برای مبارزه با کمونیست و بی دینی بدهکار نیست. یهودیان و سایر اقلیت های مذهبی بر ما مسلمانان آقائی می کنند و با دین اسلام و قرآن، سرِ جنگ دارند.

·        28/11/45: آقایان! یهودیان که روزی تو سری خور اسلام بودند، کم کم بر ما مسلط می شوند. رجالِ ما، کشور یهود را به رسمیت شناخته اند.»

همین صراحت لهجه و شجاعتِ مثال زدنی در سخنرانی ها بود که وقتی گزارش آن توسط پروپز ثابتی و عوامل او تهیه و به نعمت الله نصیری – رئیس وقت ساواک – ارائه شد، در ذیلِ آن نوشت:

«به شهربانی اطلاع داده شود»


                                           

                                 نعمت الله نصیری . رئیس ساواک

همین دستور بود که موجب گردید تا هم شهربانی، محدودیت های بیشتری برای شهید سعیدی ایجاد نماید و هم در کنارِ آن، طراحیِ استفاده از عوامل خودفروخته – که با نهضت امام خمینی(ره) همراهی نداشتند و در این راستا از همکاری نمودن با دشمنان نیز ابائی نداشتند –  اجرائی شود، تا با برافروختنِ آتشِ اختلافات و بهره گیری از تهمت و افتراء و ساده لوحی برخی از متدینین، ایشان را خانه نشین نمایند:

«مخالفین {ما} تا این مدت، 3 دسته می باشند: اول آنهائی که ما را گرفتند و جای شما خالی، چند وقتی در آنجا آب خنک خوردیم. دسته دوم، بعضی از مردم و اهالی محل هستند. و دسته سوم، دوستان من می باشند. مدت سه ماه است که از زندان آزاد شده ام؛ در این مدت هیچگاه از وظیفه خود، منفک نشده ام. در این مدت فکر کردم، دیدم مخالفین من همه محترم هستند؛ ممکن است بتوانند برای اسلام بهتر از من خدمت کنند؛ لذا از امروز از دوستان عزیزم خداحافظی می کنم و از فردا هم به مسجد نخواهم آمد. البته به جائی نمی روم و در خانه هستم4»

این خانه نشینی، علی الظاهر به مدت حدود 23 روز به طول انجامید تا اینکه اولینِ سخنرانی ایشان بعد از بازگشت به مسجد، به شرح زیر به ساواک گزارش شد:

«تعصب داشته باشید و برای سربلندی دین مبین اسلام تلاش کنید و از هیچ موانعی نترسید؛ گو اینکه دستگاه، افرادِ متعصبِ مسلمان را لکه دار و ناراحت می نماید، ولی چاره ای نیست و باید مبارزه کرد. در حالِ حاضر، رجالِ مملکت ما از دینِ اسلام خوششان نمی آید و هر کس بگوید اسلام دینِ برحقّ است، فوراً او را دستگیر و زندانی می کنند.5» 

به هر حال، اینگونه اظهارنظرهای صریح، سختگیری بر آیت الله سعیدی را دوچندان می کرد، تا جائی که از مسافرت ایشان به مکه مکرمه، جلوگیری شد. در همین موقع بود که شهید سعیدی به بهانه ی سفر به مشهد مقدس و دیدار با آیت الله میلانی از تهران خارج شد. پرویز ثابتی که در پیگیری موضوع با ساواک خراسان هماهنگی کرده بود، در دستوری به ساواک تهران، ابلاغ کرد:

«محمدرضا سعیدی خراسانی ... شوهر خواهر سیدمهدی طباطبائی است و تا کنون در مشهد دیده نشده و با میلانی ملاقات ننموده است ... به منابع مربوطه آموزش داده شود که پیرامون چگونگی مسافرت و نیز مقصد مسافرتش تحقیقات بیشتری معمول و نتیجه را... اعلام دارند.

از طرف مدیرکل اداره سوم. ثابتی»

                                                  

 

1 . آیت الله سیدمحمدرضا سعیدی به روایت اسناد ساواک . ص 75 . سندشماره 19042 – 30/8/45

2 . همان . ص 77 . سند شماره 53269 – 10/9/45

3 . همان . ص 78 . سند شماره 1855 – 12/9/45

4 . همان . ص 92 . سند شماره 26542 – 27/10/45

5 . همان . ص 95 . سند شماره 2198 – 7/11/45 


نوشته شده در : چهارشنبه 28 تیر 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی، بهائیت و سرکوب

     دوستان و همراهان در وب گردی خود به وبلاگ  بسیار جالبی به نام "عبور از تاریخ" برخورد کردم که پیرامون پرویز ثابتی تحقیق خوبی انجام داده بود و تصمیم گرفتم عینا مطالب روی وبلاگ خودم قرار دهم امیدوارم مورد استفاده شما قرار گیرد

(قسمت اول)

نویسنده :ابراهیم ذوالفقاری

در روزگاری که پس از کودتای 28 مرداد سال 1332ش، رژیم شاهنشاهی پهلوی، قوّت و قدرت بیشتری یافت و مراکز کنترلی و مراقبتی از فعالیت های اجتماعی و مردمی، خصوصاً مساجد و محافلِ مذهبی را سازمان یافته تر نمود؛ با آموزش و هدایت سازمان های جاسوسی انگلستان، امریکا و رژیم اشغالگرِ قدس، سازمان اطلاعات و امنیت کشور شاهنشاهی ایران، موسوم به « ساواک » را تأسیس کرد.

یکی از کسانی که در اولین روزهای آغاز فعالیت های این سازمانِ جهنمی، به آن پیوست، فردی به نام پرویز ثابتی است که در همان آغاز، برای مبادرت به تحکیم جایگاه خود، عضویت خود و خانواده اش در تشکیلات بهائیت را محمل قرار داد و نوشت: « بنده از بدو تولد در یک خانواده بهائی می زیسته ام و پدر و مادرم بهائی بوده اند.»1


پرویز ثابتی و...

او، نه اولینِ بهائی تأثیر گذار در سلسله ی ننگین رژیم شاهنشاهی پهلوی و تشکیلات ساواک بود و نه آخرین آن؛ که سال ها پیش از او، دیگر اعضایِ تشکیلات بهائیت از قبیل: عین الملک ها و نبیل الدوله ها، در جریانِ کودتای انگلیسی سوم اسفند سال 1299ش نقش ایفا کرده بودند و با مؤسس سلسله ی دو نفره پهلوی، یعنی رضاخان میرپنج، سر و سرّی داشتند و بعد از شاهنشاهی او نیز از طریق دیگر اعضای تشکیلات خود، همچون عبدالکریم ایادی و سپهبد اسدالله صنیعی – که آجودان مخصوص محمدرضا پهلوی در دوران ولیعهدی او بود – به ایفای نقش پرداخته بودند.  سال های بعد از کودتای 28 مرداد و سال هایِ آغازینِ دهه 40 شمسی، سال هایی بود که بر اساسِ برنامه ی نه ساله ی تشکیلات بهائیت در ایران، علنی و رسمی نمودنِ این تشکیلات، که مورد تنفر مردم متدین ایران بود، در دستور کار قرار داشت.

        عباس افندی و تعدادی از اعضای تشکیلات بهائیت در کالیفرنیا

در راستای همین برنامه بود که در بخشنامه ی تشکیلاتی به اعضای محافلِ بهائیت، دستور داده شد تا در فرم های استخدامی خود، در مقابلِ گزینه ای که مربوط به سئوال در باره دین و مذهب بود و تاکنون در مقابلِ آن، خود را مسلمان معرفی می کردند،بنویسند: «بهائی»    

هنوز چند صباحی از این برنامه ریزی سپری نشده بود که در طلیعه ی آن، که مطرح نمودنِ لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی بود، حضرت امام خمینی(ره) همچون صاعقه ای بر سر آنان و اربابانِ استعمارگرشان فرود آمد و تمامی نقشه هایِ « نه ساله » ی آنان، که بازوان صهیونیسم در ایران بودند، را خنثی نمود.

با تبعید امام خمینی(ره) به ترکیه و پس از آن به عراق، شعله های فروزان انقلاب اسلامی، در ظاهر، به محاق نشست و سازمان امنیت شاه، که اینک یکی از اعضایِ کارکشته ی تشکیلات بهائیت، یعنی پرویز ثابتی، در اداره ی «بررسی و عملیات» آن، مبارزه با نیروهای اسلامی و محافل دینی و یارانِ امام خمینی(ره) را به صورت شبانه روزی در دستور کار داشت، به قلع و قمع آنان مشغول شد.

در آغازین سال های دهه ی 40 شمسی بود که از یک سو، تلاش برای اعلامِ «بطلان اسلام و شیعه»، که از آرزوهای دیرین استعمارگران بود و اساسِ تشکیلات بهائیت نیز بر آن شکل گرفته بود، در دستور کار مبلغین تشکیلاتی قرار گرفت. نمونه ای از این حرکت، گزارش محفل ملی اصفهان، در جریانِ حضور فردی به نام « علی اکبر فروتن » در سال 1343 ش در آن شهر به این منظور است:

« از تشریف فرمایی حضرت ایادی امراله جناب آقای علی­اكبر فروتن علیه بهاءالله به

اصفهان و حركتشان به طهران، قطعاً 

اطلاع دقیق حاصل فرموده­اید. این پیش آمد بهطور قطع و یقین در اثر نامهئی كه 

یداله مطرود2  به شهربانی اصفهان مبنی بر اینكه قراراست 

جناب آقای علی­اكبر فروتن از شیراز به اصفهان آمده در باغ ... در منزل آقایدكتر صادقی راجع به بطلان...

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب

نوشته شده در : سه شنبه 27 تیر 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی به روایت اولین رئیس كمیته مشترك ضد خرابكاری

. . . (از صفحه 281-282 كتاب شكنجه گران می گویند)

شاه چه دستوری داد؟

صدری افزود : پس از چند روز مأموری جلوی كلانتری قلهك كشته شد و سپهبد فرسیو را ترور كردند و در همین زمان، واقعه سیاهكل اتفاق افتاد. ساواك و ژاندارمری رفتند و آنها را كشتند و بازماندگان گروه سیاهكل متواری شدند. این گروه در تهران شروع به سرقت از بانك‌ها و تخریب كردند. شاه ما را احضار كرد. مقام امنیتی در حضور شاه گفت : ما به تنهایی نمی‌توانیم كاری بكنیم. در این شورا كه تشكیل شده بود، ازهاری، اویسی،بنده و پالیزبان شركت داشتیم. پس از مدتی مذاكره، تصمیم گرفته شد یك اجتماع سازمان نظامی تشكیل شود. ثابتی از طرف ساواك، سپهبد جعفری از طرف شهربانی و سپهبد محققی از طرف ژاندارمری، اعضای این تشكیلات شدند.

سرلشكر فرزانه كه در آن زمان رئیس آگاهی بود، رئیس اطلاعات شهربانی شد. شاه گفت كه باید این اجتماع تشكیل شود و شما هر كس را كه گرفتید باید تحویل ساواك بدهید. ولی آقای ثابتی هر كس را می‌گرفت خودش به تنهایی عمل می‌كرد. من ناراحت شدم و با او همكاری نكردم و گفتم كه ساواك شش هزار عضو فقط در تهران دارد، خودش به تنهایی عمل كند. شبی در چهار نقطه تهران بمب‌گذاری شد. فردا هویدا تلفن كرد كه باید بیایید جلسه. فردوست و هدایتی هم آنجا بودند. جلسه تشكیل شد و هویدا گفت، كه شاه از این بابت ناراحت است، شما چرا همكاری نمی‌كنید. ما می‌دانستیم كه بمب‌ها را ساواك منفجر می‌كند تا وانمود نماید كه در شهر خرابكاری می‌شود و باید همه نیروهای انتظامی با ساواك همكاری كنند. شخصی به نام جهان شب ژرفی كه بمب‌ساز ساواك بود و بمب‌ها را می‌ساخت، خود در حادثه بمب‌گذاری كشته شد و این واقعیت را كه ساواك عامل بمب‌گذاری بود، ثابت می‌كند. من حاضر شدم دو افسر و 30 پاسبان در اختیار كمیته بگذارم و همین كار را هم كردم، اما باز متوجه شدیم كه ثابتی به تنهایی عمل می‌كند و خودش با افرادش به خانه‌‌ای در نیروی هوایی حمله كرده و چند نفر را كشته و دستگیر كرده، ما ناچار تصمیم گرفتیم از كار‌های او و مكالمات تلفنی‌اش اطلاعاتی حاصل كنیم.

من سرهنگ مخفی، افسر اطلاعاتی را احضار كردم و به كمك تلفنچی شهربانی، از داخل دیوار سیمی به تلفن ثابتی كشیدیم و از مكالماتش نوار برداشتیم. در آن نوار ثابتی از مردم زمین و پول و فرش می‌خواست. من آن نوار را پیاده كردم و به شاه دادم . شاه وقتی ماجرا را فهمید، گفت :او چقدر طمع دارد. نوار را به فردوست داد و گفت : تذكراتی به ساواك داده شود. ما دیگر نفهمیدیم كه فردوست تذكر داد یا نه؟

شاه به من گفت : هر كه را كه تظاهرات می‌كند، بزنید. شاه به من گفت: این بچه‌ها چه می‌گویند؟ منظورش مجاهدین بود كه ساواك آنها را ماركسیست اسلامی معرفی می‌كرد. من به شاه گفتم : اینها همه دانشجو و محصل هستند و اصلاً ماركسیست با اسلام زمین تا آسمان تفاوت دارد و این كلمه‌ای است كه ساواك اختراع كرده است و من نمی‌توانم به پلیس دستور بدهم كه بچه‌ها را بزند، چون پلیس برنامه‌ دیگری دارد. اول باید اخطار كند، بعد هوایی شلیك كند و اگر نشد از كمر به پایین بزند.

به گلوله بستن زندانیان

اخلال دانشگاهها را نهاوندی و ثابتی راه می‌انداختند . . .


نوشته شده در : سه شنبه 30 خرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

پرویز ثابتی در اعترافات تهرانی شكنجه گر

[http://www.aparat.com/v/ee45de9c06b3a4f3a41971aa4842ea04226839]


نوشته شده در : چهارشنبه 24 خرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

ثابتی یا عطارپور طراح قتل گروه نه نفره در تپه‌های اوین

ثابتی یا عطارپور طراح قتل گروه نه نفره در تپه‌های اوین[1] :

بزودی فیلم اعترافات تهرانی را می بینید ...

اعترافات بهمن نادری‌پور معروف به تهرانی شكنجه‌گر كمیته مشترك ضد خرابكاری ساواك:

روز هفتم فروردین 54 محمد حسن ناصری معروف به عضدی مرا به اطاق خود خواست و گفت قرار است عملیاتی انجام شود كه آقای ثابتی گفته شما هم باید در عملیات باشید. پرسیدم چیست گفت فضولی نكنید، من به اطاق خود رفتم و موضوع را فراموش كردم.

در روز پنجشنبه 29 فروردین رضا عطارپور تلفنی به من اطلاع داد كه كاظم ذوالانوار را به بازداشتگاه اوین منتقل نمایم، در آن موقع سرهنگ وزیری رئیس زندان اوین بود و تأكید كرد كه این كار باید فوری انجام شود و قرار گذاشت كه ناهار را در رستوران هتل امریكا واقع در خیابان تخت جمشید حاضر شوم. كاظم ذوالانوار به بازداشتگاه با یك نامه فرستاده شد، ساعت 5/2 به رستوران رسیدم. رضا عطارپور، محمد حسن ناصری، پرویز بهمن‌فرنژاد معروف به دكتر جوان، سعدی جلیل اصفهانی معروف به بابك‌،[2] ناصر نوذری معروف به رسولی و محمدعلی شعبانی معروف به حسینی هم تقریباً همزمان با من آمده بودند. تركیب افراد برای صرف غذا با هم جور در‌نمی‌آمد. مشغول كوفت كردن ناهار بودیم كه عطارپور گفت آن عملیاتی را كه قرار بود، الآن موقع آن است و جزئیات كار را ثابتی بررسی كرده و تصویب شده و سرهنگ وزیری در جریان قرار گرفته و باید همانطور كه آنها در دادگاههای انقلابی خود وقت و بی وقت تصمیم به ترور می‌گیرند ما هم چند نفر از اعضای این سازمانها را بكشیم و من، ماتم برده بود. عطار پور ادامه داد كه حسینی و رسولی زندانیان را از زندان اوین تحویل می‌گیرند و ما در قهوه‌خانه اكبر اوینی در نزدیكی بازداشتگاه اوین منتظر می‌شویم و با سرهنگ وزیری به محل می‌رویم.

رسولی و حسینی زودتر حركت كردند و بعد از نیم‌ساعت به سوی قهوه‌خانه راه افتادیم و به قهوه‌خانه رسیدیم. رسولی و حسینی زندانیان را تحویل گرفته و سرهنگ وزیری در حالیكه لباس نظامی به تن داشت خود را آماده كارزار با عده‌ای كرده بود كه هم دستشان بسته بود و هم چشمشان.

با راهنمایی او و به دنبال مینی‌بوس حامل زندانیان به بالای ارتفاعات بازداشتگاه اوین رفتیم و سرهنگ وزیری با بی‌سیم گفت هیچ كس اجازه ندارد تا دستور ندادم بالا بیاید. زندانیان را پیاده كرده به ردیف روی زمین نشاندند در حالی كه دستها و چشمانشان بسته بود، سپس رضا عطارپور فاتحانه پا پیش گذاشته و گفت همان طور كه شما و رفقای شما در دادگاههای انقلابی خود رهبران و همكاران ما را محكوم كرده و حكم را اجرا می‌كنید ما هم شما را محكوم كرده و می‌خواهیم حكم را اجراء كنیم. بیژن جزنی و چند نفر دیگر به این عمل اعتراض كردند.

اولین كسی كه رگبار مسلسل را به سوی آنها بست سرهنگ وزیری بود و از آنجایی كه گفتند همه باید شلیك كنند همه شلیك كردند، من نفر چهارم یا پنجم بودم كه شلیك كردم.[1]

دادگاه چندبار دچار تشنج شدید شد كه با اخطار رئیس دادگاه، حضار به سكوت دعوت شدند. تهرانی گفت شهدا دستهایشان و چشمانشان بسته شده بود و روی زمین نشسته بودند. اگر شما به ما و سایرین فرصت می‌دهید، آنها هیچ فرصتی به آنها ندادند، هیچ فرصت. و همینطور رگبار بستند و بعد سعدی جلیل اصفهانی بالای سر همه رفت و تیر خلاص را شلیك كرد و او یكی از كسانی بود كه متخصص منفجر نمودن بمب در دنیا بود. متهم در میان صحبت به پرسش‌های رئیس دادگاه پاسخ می‌داد و تهرانی در قسمتی از صحبتش گفت؛ این دادگاه نمی‌تواند بیشتر از آنچه كه خودم حس می‌كنم مرا زجر بدهد، امكان ندارد.

رئیس دادگاه پرسید شما در شلیك تیر خلاص شركت نكردید ؟

تهرانی پاسخ داد نمی‌دانم، متهم اسامی گروه 9 نفری را به این شرح بیان كرد:

بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، مصطفی ]جوان[ خوشدل، كاظم ذوالانوار، عزیز سرمدی، چوپان زاده، مشعوف كلانتری، جلیل افشار و عباس سوركی.



  اجساد آنها را داخل مینی‌بوس گذاشته و به بیمارستان 501 ارتش تحویل دادیم. ضمناً چشم‌بند و پابندها بوسیله من و رسولی انجام شده بود. ]لباس‌های خون‌آلود و چشم‌‌بندهای مقتولین به دستور عطارپور، توسط من و رسولی سوزانده شد تا مدركی باقی نماند[[1] من تا دو ساعت قبل از انجام طرح اطلاعی از آن نداشتم، من تا آن زمان با مسلسل تیراندازی نكرده بودم و نمی‌دانم كه گلوله‌های من به شهدا اصابت كرده است یاخیر. ساواك چرا چنین عملیات انجام می‌داد؟ آیا برای نابودی 9 نفر انسان، انسان چشم‌ و دست‌بسته. آیا لازم بود 8 نفر، مأمور انجام این كار بشوند. طراح این نقشه كی بود و چه كسی این 9 نفر را انتخاب كرده بود، چرا پای من را به این ماجرا كشیده بودند، بعضی از این سئوالات جواب ندارد و برخی دیگر را خود شما جواب بدهید.

این طرح به‌طور مسلم به دستور شاه سابق انجام می‌شد و طراح آن عطارپور یا ثابتی و احتمالاً ناصری و غیره بودند. هدف از این كار اصولاً گرفتن اطلاعات و یا رعایت پاره‌ای از مسائل نبود كه مثلاً كسی متوجه اعمال آنها نشود. چون انتقال زندانی سیاسی تابع شرایطی بود كه حتی اگر اتومبیل حامل زندانیان واژگون شد و همه مأموران و محافظین و راننده اتوبوس بمیرد، زندانی به علت بسته بودن دستش نمی‌تواند فرار كند و كسی كه در حال فرار است گلوله نباید سینه فراخ و مردانه‌اش را سوراخ كند.

مثلاً زندانی‌ای چون شهید كاظم ذوالانوار كه قصد فرار دارد و به محض انتقال از زندان كمیته به بازداشتگاه اوین كه معمولاً آن را چند روز در قرنطینه یعنی سلول انفرادی نگهداری می‌كنند كه نمی‌تواند با سایرین تماس بگیرد و یا طرح فرار درست كند و دلایل زیاد دیگری كه همه حاكی از ارتكاب جنایت داشت. بعد از فوت سرتیپ وزیری گل از گل چند نفر از جنایتكاران شكفت و گفتند كه جنایت بی‌شرمانه شهادت 9 نفر از مبارزان و مجاهدان توسط وزیری انجام گرفت و چون مدارك مربوط به آن را قبلاً از بین برده بودند، بنابراین باید خیال همه راحت شده باشد. در روز 19 بهمن 57 بر اثر صحبت‌هایی كه من در چند جا كرده بودم، دكتر جوان و سعدی جلیل اصفهانی هركدام به تنهایی با من مذاكره و تأكید داشتند كه مبادا صحبت كنم، اما من به خاطر اینكه عذاب وجدان راحتم نگذاشته بود و گم شدن تمام مدارك و جنایات وجدان مرا راحت نكرده بود، بلكه با شنیدن صدای الله‌اكبر در جریان جنبش اسلامی، سیاهی‌ها به تدریج از جلوی چشمانم كنار رفته و یا نور ایمان به قلبم تافته بود، چطور می‌توانستم به فكر خودم باشم. زندگی ننگین یك‌ثانیه‌اش هم زیاد بود و زندگی صادقانه و شرافتمندانه اگر انسان عمر نوح پیغمبر را داشته باشد كم است. به همان علت من به افشاگری پرداختم و در این جریان به تنها چیزی كه فكر نمی‌كنم خودم هستم.


ادامه مطلب

نوشته شده در : یکشنبه 21 خرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

آقای پرویز ثابتی لطفا جواب بدهید...

یك اعتراف در مورد شما

آقای پرویز ثابتی، شما كه آقای فرج‌اله سیفی كمانگر معروف به كمالی از شكنجه‌گران خشن كمیته مشترك ضد خرابكاری را می‌شناسید؟!!

همون كمیته مشتركی كه در سال 1350 و 1351 رئیس ستاد اون بودید و بعدها كه به اتفاق دوستانتون موفق شدید جعفرقلی صدری اولین رئیس كمیته مشترك و رئیس شهربانی را كنار بگذارید و همه كاره اون بشید.

این آقا در مورد شما اعتراف كرده كه خیلی به كمیته مشترك سر می‌زدید و از صدای شكنجه‌‌شده‌ها خیلی خیلی لذت می‌بردی. به همین خاطر عضدی كه خیلی بهش ارادت داشتی قبل از این كه وارد محوطه كمیته بشی همه بازجوها و شكنجه‌گرا رو مجبور می‌كرد متهماشونو شكنجه كنن.

 به خاطر این كه فكر نكنی یوقت دروغ میگم، دستخطشو اُوردم اگه دروغه لطفاً جواب بدید.

فرج‌الله سیفی كمانگر (معروف به كمالی):

باید عرض كنم كلیه بازجویان كمیته از جمله خود من متهمین را شكنجه می‌كردیم. اگر یك بازجو نسبت به متهم محبت می‌كرد عضدی او را شدیداً تنبیه  می‌كرد و حتی هر وقت ثابتی به كمیته می‌آمد عضدی داخل حیاط می‌شد و با صدای بلند داد می‌زد؛ بازجوها مگر مرده هستند كه صدایشان در نمی‌آید. داد بزنید، فحاشی كنید، آقا خوشش می‌آید و بارها در جمع كلیه كارمندان كمیته اظهار می‌داشت؛ هروقت آقا یعنی پرویز ثابتی به كمیته می‌آید شما متهم را بیاورید داخل اتاق و بزنید و فحاشی كنید با صدای بلند كه آقا بشنود. خلاصه وضعی بوجود آورده بودند كه هر كسی بیشتر فحاشی كند و متهم را اذیت كند و به همان اندازه نزد عضدی و سایر مقامات از جمله عطار‌پور معروف به حسین‌زاده، پرویز ثابتی و رئیس كمیته و عضدی بیشتر قدر و منزلت داشتند و از سال 53 نیز كمیته اداره شده بود و هر بازجو برای اینكه رئیس بخشی شود یا رئیس دایره شود بیشتر متهمین را اذیت می‌كردند و در نتیجه مورد علاقه عضدی بودند، كما اینكه رسولی كه یك كارمند مقام دو بود، رئیس دایره شد و وظیفه‌خواه معروف به منوچهری كه سوابق بدی در ساواك رشت پیدا كرده بود ولی در اثر خوش‌خدمتی و اذیت كردن بیش از اندازه متهمین و با اینكه مقامش از سایرین كمتر بود.

منبع: شكنجه‌گران می‌گویند، صفحه 270

 

 


نوشته شده در : سه شنبه 9 خرداد 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

مقدمه

به نام خدا

توی روزنامه جام جم به مطلبی نظر منو به خودش جلب كرد و ذهنم خیلی مشغول اون شد. یكی از مقام‌های بلند‌پایه امنیتی رژیم پهلوی یعنی پرویز ثابتی كه یه زمانی مدیركل امنیت داخلی ساواك بود، طی یه مصاحبه‌ای با تلویزیون آمریكا اعلام كرده بود كه در زمان ما شكنجه وجود نداشته و من هم با شكنجه مخالف بودم.


بقیه مطلب

نوشته شده در : سه شنبه 29 فروردین 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .

بیوگرافی پرویز ثابتی

برای اینكه بهتر این آقارو بشناسیم من بیو گرافی پرویز ثابتی رو با كمك آقا حسام تهیه كردم،ازتون میخام بخونید ونظراتتونو برام بنویسید.


بقیه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 28 فروردین 1391  توسط : امید مشتاق.    نظرات() .